داستان، شعر، موسیقیسنت ها و آئین هاطنز و خندهعمومییاد و خاطره

تِرِه حِلاجِ گوءِ کار دَکفِه/ عین اله آزموده

تِرِه حِلاجِ گوءِ کار دَکفِه/ عین اله آزموده/ گاهی یک اتفاق برای یک کس می تواند به بخشی از فرهنگ آن سرزمین تبدیل و حتی در روزگار آینده نیز زبانزد مردم شود. نفرین تِرِه حِلاجِ گوءِ کار دَکفِه در کمتر از صد سال گذشته در بین مردم بالاده زبانزد شده است و امروزه بیشتر به صورت شوخی از این نفرین استفاده می‌شود.

داستان از این قرار بود که در قدیم وقتی مردم بالاده در فصل بهار گاوهای خود از دشت مازندران به ییلاق می‌بردند، گاوها به ویژه نرها و گوساله‌های بزرگ تا موقع پاییز و رفتن دوباره به دشت مازندران، به صورت گله‌ای در چراگاه‏ ها و جنگل های اطراف روستا چرا می‌کردند و فقط گاوهای شیرده و دارای گوساله کوچک شب‌ها به محل برمی‌گشتند.

حلاج و زنش در بالاده خانه‌ای داشتند که پایینش انباری (تَه‌خانه) و بالایش نشیمن (اِتاق) بود. آنها وقتی در بهار به بالاده رفتند گاو نر (جوندِکا) خود معروف به کـَچچِل‌وِرزا را رها کردند‌ تا همراه بقیه گاوها باشد. اما گاو برگشت و درون ته‌خانه که درش باز بود، رفت. حلاج هم بیخبر از همه جا، در ته‌خانه را بست و تا مدت‌ها هم درون ته‌خانه کاری نداشت و آنجا نرفت. گاو بیچاره درون ته‌خانه از تشنگی و گرسنگی مُرد و چون هوای ته‌خانه خنک بود، جسدش دیرتر بو  آمد.

حلاج وقتی صدای گاوهای نر را از بیرون روستا می‌شنید، به گمان اینکه جوندکای اوست، می‌گفت: «جااان… مِنِه کچچِل‌وِرزا هَستِه». اما کم‌کم لاشه گاو بو آمد و بوی مردار از ته‌خانه به بیرون درز کرد. وقتی حلاج در ته‌خانه را باز کرد تازه متوجه شد که چه اتفاقی برای گاو بیچاره افتاده است.

این اتفاق باعث شد تا مردم بالاده آن را دستمایه‌ای برای پدید آوردن یک جمله ماندگار که بار فرهنگی نیز دارد، قرار داده و اگر بخواهند کسی را نفرین کنند (بیشتر برای نفرین‌های شوخی)  می‌گویند « تِرِه حِلاجِ گوءِ کار دَکفِه » یعنی به سرنوشت گاو حلاج دچار شوی و طوری بمیری که کسی از مردنت خبردار نشود./ روان حلاج و همسرش شاد.

با سپاس از آقای حسن اسماعیلی
بازنویسی: عین‌اله آزموده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا