سنت ها و آئین ها

آئین خازِندی (خواستگاری) در بالاده قدیم/ زری دهبندی

آئین خازِندی (خواستگاری) در بالاده قدیم/ زری دهبندی/ پیش درآمد: عاشقی و ازدواج از مقدس ترین رفتارهای فردی در یک اجتماع بشری هست که بین دختر و پسر جوان به وجود می آید و ما انسان های امروزی نیز حاصل همان عشق بین پدران و مادران مان هستیم. برای عاشق شدن و به دنبالش رسیدن عاشق و معشوق به هم و ازدواج و تشکیل خانوده، قوانین نانوشته و اجتماعی زیبایی وجود دارد که تابع عواملی مانند باورهای قومی، جغرافیا، دین و فرهنگ هر جامعه ای می باشد.

در روستای بالاده (بخش چهاردانگه، شهرستان ساری، استان مازندران) نیز برای عاشق شدن، خواستگاری و ازدواج، بچه دار شدن و زندگی مشترک، رسم های زیبایی وجود داشت که شرح آن را از زبان مادران و مادربزرگ های خود شنیده ایم. امروزه آن رسم زیبای قدیمی یا کم رنگ شده و یا از بین رفته است. با این حال نوشتن آن آئین های زیبا و گذاشتن برای نسل های امروز و فردا و آیندگان بالاده می تواند به روشن شدن و زنده ماندن بخشی از فرهنگ مهربانی، عشق و شادی ما بیانجامد. در اینجا مراسم خواستگاری روزگار قدیم را از زبان خانم زری دهبندی بازگو می کنیم. امید است این سنت های زیبا دوباره در بین جوانان و خانواده ها رواج یابد و اجرا شود.

***

مادران بالادهی، در تربیت دختران شان تلاش و دقت زیادی داشتند و آنها را چنان بار می آوردند که دختران در پاکدامنی و حیاء و آبروداری واقعاً مایه سربلندی خانواده و فامیل و طایفه خود بودند. در ادامه به روش های ابراز علاقه دختر و پسر به هم و مراسم خواستگاری در بالاده قدیم اشاره می کنم.

اگر پسری دل در گرو دختری داشت شاید یک سال یا دو سال، دوست داشتنش یک طرفه بود. گاهی پسر بخاطر خجالت یا تنگدستی، برای ابراز علاقه به دختر مورد نظرش کوتاهی می کرد که باعث می شد دختر که از عشق او خبر نداشت، با پسری دیگر ازدواج کند و این موضوع برای پسرعاشق، شکست بزرگی بود و شاید تا چند سال بعد همچنان عشق آن دختر را در دلش داشت و ازدواج نمی کرد.

 اگر به هر دلیلی عاشق و معشوق نمی توانستند با هم ازدواج کنند و پسر با دختری دیگر ازدواج می کرد، اگر بچه اش دختر بود نام معشوقه اش را روی بچه خود می گذاشت.

گاهی پسری که از دختری خوش اش می آمد و می خواست او را متوجه کند که دوستش دارد، در مراسم عروسی که معمولا مردم در پشت بام های کاهگلی می نشستند و مراسمی مانند سرتراشی و کشتی گرفتن و …  را تماشا می کردند، پسر با قرار گرفتن در جایی که در بین مردم کمتر جلب توجه کند، با سنگ ریزه ای به سر و صورت دختر می زد و وقتی دختر سرش را به طرف زننده سنگ ریزه می کرد، متوجه ابراز علاقه آن پسر می شد.

گاهی پسر در کوچه ها و مسیر رفت و آمد دختر به ویژه برای آب بردن از چشمه سر، قرارمی گرفت تا ابراز علاقه خود را به او نشان دهد. برخی دل و جرات داشتند و با دختر حرف می زدند. برخی نیز با متلک گفتن می خواستند به دختر بفهمانند که دوستش دارد. اما وای به روزی که دختر هیچ علاقه ای به آن پسر نداشت و با شنیدن متلک، آتش خشم دختر تار و پود پسر را خاکستر می کرد.

گاهی پسر وقتی می دید خودش نمی تواند دوست داشتن را به دختر مورد علاقه اش بگوید، به یکی از دختران یا زنان جوان فامیل نزدیک مانند خواهر، زن برادر، دختر خاله و … می گفت: «فِلونی کیجا رِه بَتوندِه مِن وِستی خار هاکانی؟» (دختر فلانی را می توانی برای من راضی کنی؟) بعد می گفت: «تِه وِه رِه باهُور. اگه قبول هاکاردِه تِنِه شیرنی هم بِجا». (تو به او بگو … اگر راضی شد شیرینی ات نزد من محفوظ است) آن زن که رابط بین پسر و دختر می شد و به او «دَستِک دِلال» می گفتند، به روشی که خود می دانست به دختر نزدیک می شد. مثلا یک روز می گفت «بِرو بُوریم صَرا سُوزی چین» ( بیا برویم برای چیدن سبزی صحرایی). چند روز صبر می کرد و این بار می گفت «بِرو بُوریم گِل چارُن» (بیا برویم گِل بیاوریم / گِل چارُن یا گِل چالُن، جایی که خاک رس یا سفید را برای گل اندود کردن دیوار خانه برداشت کرده و با کیسه و دوش می آوردند./ دَست ایندو هاکاردِن = گِل اندود کردن) و یا دختر را برای آوردن هیزم و جَردِه (سرشاخه های درختی برای آتش تنور) به جنگل می برد تا دوستی خود با او را عمیق تر کرده و آرام آرام، حرف پسر را پیش می کشید. سپس با کلی حاشیه رفتن، می گفت: «اِتا چی تِره باهُورم، اَی مِرِه هیچی ناهُوری؟» (یک چیزی به تو بگویم. در جوابم حرف بدی به من نگویی) دختر وقتی این حرف را می شنید با اینکه شک می کرد پای پسری در میان هست، می گفت» «باهور» (بگو). واسطه که چراغ سبز دختر را می دید، می گفت: «فلون کس ریکا مِرِه بَرِستیئِه تِن پَلی… وِه تِرِه خانه! خار وَچِه هَستِه… تِه چیشی گُونِه؟» (پسر فلانی مرا نزد تو فرستاده است. او عاشق توست. پسر خوبی هست. جوابت چی هست؟) دختر با شنیدن این حرف به زمین نگاه می کرد و کمی ناز می کرد و می گفت: «نا… وِه مِن بِرار هَستِه» (این حرف را نگو…. او مانند برادر من است). واسطه می گفت: «خا اِسا … ریکا تِرِه خانه» (خب حالا… این پسر ترا دوست دارد). در اینجا دختر سکوت می کرد و واسطه دوباره تکرار می کرد: «هی … چیشی گُونِه؟» (با تو هستم… نظرت چیست؟) دختر می گفت: «چِدومبِه نَدومبِه … باز من بِرار بِشنائِه مِرهِ کاشِنِه» (چه می دانم نمی دانم … برادرم اگر بشنود مرا می کُشد). واسطه برای اطمینان خاطر دختر می گفت: «نا … همین جِه این گپ رِه چال دَکاردمِه». (نگران نباش … این حرف ا همین جا چال کردم / و به کسی نمی گویم).

آنگاه واسطه با خوشحالی می رفت به پسر می گفت: «گَگِه وِه هم  کم مِئل نَوویئه» (برادرجان او هم کم میل نیست) بعد ادامه می داد: «اِسا کامشی دیکون اِتا پَرونِه وِن وِستی بَهیر (حالا برو از مغازه کامشی برایش هدیه بخر/ پرونه همون هدیه ی امروزی هست). پسر به مغازه کامشی می رفت و روغن مو و آینه و شانه برای دختر می خرید و به واسطه می داد. او هم هدیه را در فرصتی مناسب به دختر می داد و می گفت «فِلونی تِن وِستی پَرونِه بَرستیئِه» (پسر برایت هدیه فرستاده). در اینجا دختر دوباره بنای ناز کردن پیش می گرفت که: «نا نِخامبِه. مِن مار ویندِه … چیشی باهُورِم؟» (نه نمی خواهم. مادر این هدیه ها را می بیند. چه جوابی به او بدهم؟) واسطه می گفت: «اِتا جا وِه رِه قائِم هاکان» (اینها را جایی پنهان کن) دختر بیچاره هم مجبور بود پرونه را جایی پنهان کند اما خب در هر فرصتی یواشکی به هدیه پسر نگاه می کرد. چند روز بعد دختر هم مغازه کامشی می رفت و برای پسر شانه کوچک و آینه و دستمال می خرید و به واسطه می داد. واسطه پرونه دختر را به پسر می داد و می گفت: «بِرو کیجا تِن وِستی پَرونه بَرستیئه» (بیا دختر برایت هدیه فرستاده)..

ارتباط دو عاشق درهمین اندازه بود و جرات نداشتند در حضور دیگران حتی به هم نگاه کنند. تنها راه ارتباطی آنان، واسطه بود که پیغام آنها را رد و بدل می کرد. این عشق و عاشقی شاید یک سال یا دو سال ادامه داشت و گاهی با هماهنگی واسطه دیدار کوتاهی هم داشتند. گاهی پسر به خدمت سربازی می رفت و معشوق، روزها و ماه ها را چشم انتظار می نشست تا خبری و نامه ای از او برسد یا خودش برگردد و گاهی نیز پسر در دو سال به مرخصی نمی آمد و دختر واقعا نگرانش بود. اگر پسر به مرخصی می آمد شاید از دور دیداری تازه می شد. پایان خدمت سربازی، پایان چشم انتظاری و دوری و تلخی های این دو نفر بود. به قول محمد نصیر فائض ابهری شاعر قرن دوازدهم:  

عاشق اگر بیند ستم، کِی شِکوه از یارش کند

بلـبل نمی ‌رنجد ز گل، هر چـند آزارش کند

وقتی پسر و دختر عشق و محبت دو طرفه را به هم ابراز می کردند، پسر می بایست کسانی را به خواستگاری دختر می فرستاد. یکی از رسم های قدیم ازدواج در فرهنگ مردم بالاده، خازِندی (خواستگاری) بود. همه جا رسم بر این است که پیش از خواستگاری، خانواده پسر برای آشنایی به منزل دختر می روند اما در بالاده که همه با هم نسبت فامیلی داشتند و یکدیگر را می شناختند، خواستگاری رفتن روشی سنتی خاص خود را داشت. برای اولین خازِندی (اولین خواستگاری)، هیچ زنی از خانواده پسر به منزل دختر نمی رفت. دو تن از آقایان ریش سفید و بزرگ فامیل به همراه پدرِ پسر شب هنگام و پس از شام، به منزل پدرِ دختر می رفتند که به این افراد خازندی چی می گفتند. در این شب، دختر از شرم و خجالت در دید پدرش قرار نمی گرفت و حتی شاید چند روز خود را از دید پدرش پنهان می کرد.

 زمانی که آقایان فامیل پسر به منزل پدرِ دختر وارد می شوند، مادر دختر برای پذیرایی چای و میوه یا میوه خشک جلوی مهمان ها می گذاشت و دیگر حضور پیدا نمی کرد اما از اول تا آخر صحبت هایشان را پشت پرده یا از پشت در، فال گوش بود و می شنید.

بعد از کمی صحبت های روزمره، یکی از آقایان آرام آرام صحبت را به سمت خواستگاری می کشید و با چاشنی شوخی به پدرِ دختر می گفت: «مَشدی فِلونی اَمشو بِمومِه تِن جِه کاشتی بَهیریم.» (آقای مشدی فلانی! ما امشب آمدیم با تو کشتی بگیریم). سپس به پدر پسر اشاره می کرد و با آوردن نامش می گفت: «مثلا – مشدحسن اِما رِه بیاردِه اینجه شِمِه خِلمِت که وِن ریکا رِه به غُلامی قبول هاکُنین. ریکا وِنِه خار وَچِه هَستِه… کاریئِه، گوسپِن هِمراه دَرِه… خاش پیئِرِ پِه پِه درِه… خادش ئِم چَن تا لَنگ کال دارنِه» (مثلا – مشدحسن ما را امشب خدمت شما آورده است تا پسرش را به غلامی قبول کنید. پسر خوبی هست… پسری کاری است و چوپانی می کند. همراه و کمک پدرش هست… خودش هم چند تا گوسفند دارد).

پدر پسر در این مهمانی هیچ حرفی نمی زد و نقشی نداشت. پدر دختر چند لحظه ای سکوت می کرد. دوباره یکی ازمهمان ها رو با کمی چاشنی طنز به پدر دختر می گفت: « مَشدی فِلونی گپ بَزِن. شو بُردِه خو بُردِه …» (مشدی فلانی حرفی بزن. شب رفت و خواب به چشمان آمد). در اینجا پدردختر لب به سخن باز می کرد و می گفت: «اِما اِتا هِدِه رِه بَوینیم» (ما یعنی خانواده باید با هم صلاح مشورت کنیم). بعد یکی ازمهمان ها می گفت: «دِسِه شو دیگه اَیی اِمبِه. اَم رو رِه بِنِه نَزِن» (ما دو سه شب دیگر دوباره برای جواب گرفتن خدمت شما می رسیم. روی ما را زمین ننداز). سپس خداحافظی می کردند و می رفتند.

بعد از رفتن خازندی چی ها، مادر دختر پیش شوهرش می آمد و پدر دختر با او مشورت می کرد. اگر مادر در جریان دوستی دختر و پسر بود که همان اول مهر تائید را می زد. درغیر این صورت می گفت: «اِتا کم صَوِر هاکُن» (کمی صبر کن). در این میان، مادر موضوع را با دختر در میان می گذاشت و اگر دختر راضی نبود و واقعا تمایل نداشت، مادر به شوهرش می گفت: «کیجا دَرِه دار تِک. خاش سَر بِلا مِلا یارنِه» (دختر بر سر شاخه بالای درخت نشسته است و اگر او را به این پسر بدهیم بلایی سر خودش می آورد/ یعنی ممکن است خود را از بالای درخت به پایین بیندازد و به خودش آسیب بزند) و اگر دختر تمایل به این ازدواج داشت که بازهم این موضوع به پدرش گفته می شد. سپس پدر و مادرِ دختر موضوع خواستگاری را به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و اگر دختر برادر بزرگتر داشت، اطلاع می دادند. نظر پدر بزرگ ها در اینجا برای پدر و مادر دختر خیلی مهم بود و اگر مخالف بودند این وصلت سر نمی گرفت.

چند شب بعد دوباره خازندی چی ها به اتفاق پدربزرگ های پسر به منزل پدر دختر می رفتند و پس از کمی گپ و گفت روزمره، دوباره موضوع خواستگاری را مطرح می کردند. پدر دختر دوباره سکوت می کرد و حرفی نمی زد و اختیار دست پدربزرگ ها بود. اگر مخالف بودند که وصلت سر نمی گرفت. اگر موافق بوند در همان مجلس میزان شیربها و پِشتِ قِوالِه (مهریه) را تعیین می کردند و دو طرف کلی هم چانه زنی می کردند. پدربزرگ های دختر، دستِ بالا را می گرفتند و پدربزرگ های پسر هم چانه می زدند. سر آخر هم می گفتند: «اَی پِشتِ قِوالِه رِه کی هدائِه کی بهیته» (مهریه را کی داده و کی گرفته/ یعنی قبول است).

وقتی خازندی چی ها، بله را از خانواده دختر می گرفتند صلوات می فرستادند و چای و میوه و حلوای محلی می خوردند. این مرحله از خواستگاری را «خُورد تِک شیرینی خاری» می گفتند و قرار ادامه مراسم را برای چند شب بعد می گذاشتند. فردای آن روز مادر پسر، کله قند و اگر دست و بال اش باز بود یک جفت کفش سفید نوک تیز با پاشنه کوتاه میخی و یک چارقد هم می گرفت به اضافه سنجد، نخود کشمش و میوه خشک شده را آماده می کرد. خانواده پسر چون از قبل تصمیم داشتند پسرشان ازدواج کند، از یکی دو ماه قبل از خازندی اینها را تهیه می کردند.

برای شب سوم و خواستگاری رسمی و جشن گرفتن، مادر پسر آن روز به فامیل نزدیک و به ویژه خانه های پسر که دختر مجرد داشتند، خبر می داد و می گفت: «اَمشو مِن ریکاءِ قَند اِشکنی هسته» (امشب مراسم بله برون پسرم هست) و یا می گفت «اَمشو مِن ریکاءِ گَد تِک شیرینی خاری هَسته» (امشب مراسم شیرینی خوران برای پسرم هست). مادر پسر کله قند و هدایا را در چند مجمعه مسی می گذاشت و شب هنگام بعد از خوردن شام، با صدای ساز لگن مسی به طرف خانه دختر می رفتند. صدای لگن بلافاصله در همه فضای ده می پیچید و مردم باخبر می شدند که امشب مراسم خواستگاری دختری هست.

زنان و دختران فامیل مجمعه ها را بر سر گذاشته و پشت سر بزرگان خانواده به سمت خانه دختر راه می افتادند. یکی با فانوس یا چراغ لامپا در جلو می رفت تا راه در تاریکی شب روشن شود و یک نفر هم با پیت حلبی ساز می زد و با دست زدن و شِواش دادن (هلهله و کَل کشیدن زنان بالاده) به خانه دختر می رفتند. مجمعی که کله قند در آن بود را در وسط اتاقی که آقایان بودند، می گذاشتند. بعد از صحبت های مقدماتی و خوش و بش کردن مردان دو خانواده، یکی از بزرگان خانواده پسر با اجازه گرفتن از بزرگان خانواده دختر؛ سرِ کله قند را با تیشه یا قندشکن یا چکش می شکست. سپس خبر کله قند شکستن را به زن ها می رساندند که «قند رِه بِشکِـنیـنِه (کله قند را شکستند).

در اینجا مادر پسر چارقد را به سر دختر می بست، کفش را هم به پایش می کرد و یک سکه شاهی (پول رایج آن دوره) را به عروس هدیه می داد و رویش را می بوسید. سپس وسایل پذیرایی را که همان چای و نخود و کشمش و سنجد و میوه و حلوای محلی بود را به مهمان ها تعارف می کردند. مادرها نخود و کشمش و سنجد را داخل پَندُن می ریختند و به منزل خود می بردند (پَندُن، برگردانده ی لبه وال چارقد یا چارقد سفید پنبه ای است و لبه چارقد که زیر چانه و آجیل در آن  قرار داشت را با دندان نگه می داشتند). بعد از پذیرایی، برنامه شادی و رقص و چَکِه سِما با چَرخ شِلوال توسط زنان و دختران بود.

معمولا یک نفر عاقد یا مِلا (روحانی) یا فردی باسواد هم در مجلس حضور داشت و صیغه محرمیت را جاری می کرد تا عروس و داماد به هم محرم شوند و جزئیات ازدواج و مبلغ توافقی شیربها و مهریه نوشته می شد و به گواهی چند تن از بزرگان و ریش سفیدان حاضر در مجلس می رسید.

مردان خانواده عروس هم بیکار ننشسته و گوسفندی را سر بریده و گوشت آن را در قابلمه با کمی آب و روغن همان گوشت، تفت داده و می پختند که به آن لَوِه کباب می گویند و در اتاقی که مردان بودند می بردند و از آنها پذیرایی می کردند و بخشی از کباب را هم به زنان می دادند.

پس از پاسی از شب و شادی و رقص، برنامه گَد تِک شیرینی خاری به پایان می رسید و مهمانان به خانواده عروس و داماد تبریک و مِوارِک وا (مبارک باد) می گفتند و دعایی برای خوشبختی عروس و داماد می کردند. برخی زنان که از عاشقی دختر و پسر دیگری اطلاع داشتند می گفتند: « آ شِواش فلِونی و فِلونیئِه بَوُوئِه … ایشالله هَمئِه عَزِبُنِ بَوُوئِه» (آی شِواش عروسی فلانی و فلانی بشود . خدا نصیب همه عزب ها کند) و با گفتن هر کدام از این بندها، زنان شواش می دادند و خانه عروس را ترک می کردند و به خانه های خود می رفتند.  

نوشته: زری دهبندی (فرزند مرحوم یعقوب)

ویرایش و بازنویسی: عین اله آزموده چهاردِه

پاییز 1404

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا