داستان، شعر، موسیقی
دختر لَمچوقاپوش / داستانی واقعی از بالاده/ نوشته محبوب توبه بالادهی
دختر لَمچوقاپوش / داستانی واقعی از بالاده/ نوشته محبوب توبه بالادهی/ نامش مریم بود و خود نیز بسان گل مریم زیبا بود و جوان. سرخی گونههایش، گلبرگهای زیبای شقایقهای وحشی در میان گندمزارهای بهاری را به یاد میآورد و لبخندش همچو انار باز شده، شیرین و گوارا بود و کمند گیسوانش در آشوب باد، آتش به جان جوانان روستای بالاده میانداخت. گاهی نگاه سنگین چند جوان آزارش میداد. مریم خواستگاران فراوانی داشت اما دلباختهی کسی بود که باورش داشت و دیوانهوار او را میپرستید. دیدارشان در «چشمهسر» بود و معرفت عشقش، دادن سبویی از آب چشمه در کاسه ای مسی به دلدار.
زمان گذشت و این دو دلداه به هم رسیدند و تمام گرفتاریهای روزمره را کنار نهاده و مست در کامیابی بودند. قسمت این بود که مریم، دختر زیبا رخ و مو پریشان و سیاه چشم به عاشقش رسید و روزگار خوب و خوشی را شروع کردند. چرخ روزگار اما بازی دیگری داشت. این کامروایی سه ماه بیشتر طول نکشید و شوهر جوانش بیمار شد و طولی نکشید که مریم رخت عزای جگرسوزهمسر را پوشید.
اکنون مریم بود و یک دنیا دلتنگی، یک دنیا درد، یک دنیا فراق و افسوس. شب و روزش گریه بود و ناله، اما با چرخ روزگار نمیشد جنگید و باید حقیقت را پذیرفت. مریم دیگر آن دختر خندان بالاده نبود. او هر روز بیشتر در خود فرو می رفت. گاهی در خلوت و تاریکی درون خانه برای شوهرش مویه می کرد و گاه آرام ارام می گریست.
دوباره نگاههای زجرآور و آزاردهنده چشمان ناپاک شروع شد. چند شیر ناپاک خورده، قصد ربودن مریم را داشتند تا او را به خان منطقه هدیه کنند. این خبر به گوش برادرش روحالله رسید. او به فکر فرو رفت که چگونه از ناموسش محافظت کند. آن شب سرد پائیزی روحالله تصمیمش را گرفت. «لمچوقا» را بر تن خواهرش پوشاند و «پوستکالا» را بر سرش نهاد تا او را به روستای «قلعه» (در 1000 متری جنوب بالاده) ببرد. آن دو شبانگاه و در سکوت روستا، سوار بر دو اسب شدند و به سمت قلعه راه افتادند. شب بود و ستارگان در آسمان صاف کوهستان، سوسو زنان گوش به پاس سگان گله در اطراف روستا سپرده بودند. برادر و خواهر در سیاهی شب از کنار قبرستان بالاده گذشتند. از دور چند سیاهی که به سواران می ماندند را دیدند که به سمت آنها می آمدند. دل در دل برادر و خواهر نبود. نکند همراهان خان باشند. نکند بلایی سرشان بیاوردند. سواران جلو و جلوتر آمدند … نفسها در سینه برادر و خواهر حبس شده بود.
وقتی سواران در سیاهی شب نزدیکشان رسیدند، خان منطقه و همراهانش بودند. سلام و علیکی رد و بدل شد. خان پرسید: کجا میروید؟ روحالله با اعتماد به نفس پاسخ داد: میرویم قلعه منزل خواهرم. خان در آن تاریکی شب نگاهی معناداری به روحالله انداخت. هر چند چشمان خان در آن تاریکی دیده نمیشد تا روحالله این معنا را از چشمانش بخواند. سپس خان با کمی مکث گفت: بروید. خدا به همراهتان. برادر و خواهر نفس راحتی کشیدند و به راه خود به سوی قلعه ادامه دادند.
آنها همان شب اسبهایشان را آماده کردند. مقداری نان و پنیر از خواهرشان گرفتند و با لباس مردانه به سوی دشت مازندران و شهر اشرف حرکت کردند. صبح فردا که آفتاب تازه بر یال سفید قله شاهدژ تابیده بود، آنان گردنه «پِهگِیرِه» را رد کرده بودند. آنها پس از سه روز راه رفتن در میان جنگل و کوهستان و با گذشتن از دره ها و پرتگاه ها و رودخانه ها و پشت سر گذاشتن خطرات حیوانات وحشی و درنده، وقتی به بلندیهای جنگل «ارنج ِ سی» روستای تروجن رسیدند، جلگه سرسبز مازندران و دریای نیلگون خزر را در زیر پای خود دیدند. از تروجن تا اشرف راهی نمانده است.
روح الله، خواهرش را به یکی از برادران رضاعیاش که از طایفه حجتیهای شهر اشرف بود، سپرد تا امانتدار باشد. مریم چند ماهی در بهشهر ماند که آقاولی، جوان خوب و زحمتکش بالادهی به خواستگاریش آمد و این دو جوان به عقد هم در آمدند و با هم زندگی شیرینی آغاز کردند و مریم پس از فراق شوهر اولش، به آرامش رسید و با آقاولی تا آخر عمر به خوبی زندگی کرد و فرزندانی به دنیا آورد و بزرگ کرد. روانشان شاد.
آذر 1402
نوشته: محبوب توبه بالادهی
بازنویسی: عیناله آزموده
روستای بالاده در بخش چهاردانگه ساری و در 130 کیلومتری جنوب شرقی این شهر و از نظر موقعیت جغرافیایی در 80 کیلومتری جنوب بهشهر قرار دارد.
لم چوقا: شولای و تن پوش نمدی چوپانان
چشمه سر: میدانگاه اصلی بالاده که چشمه آب آشامیدنی روستا نیز اینجا قرار دارد.
پوستکالا: کلاه پوستین
اشرف: اشرف البلاد، بهشهر امروزی
قله شاهدژ: قله اساطیری به بلندی 2802 متر که در شمال بالاده قرار دارد.
پِهگِیرِه: گردنه غربی قله شاهدژ
روستای تروجن: در دو کیلومتری غرب بهشهر که پس از جنگ عراق و ایران، نامش به شهیدآباد تغییر یافته است. نزدیک به صد خانوار بالادهی و قلعه سری در این روستا ساکن هستند و چهار تن از شهدای بالاده (شهید نعمت الله چهاردهی، شهید اسماعیل چهاردهی، شهید حیبی الله کاردگر، شهید رضا کاردگر) و یک تن از شهدای روستای قلعه (شهید عبدالله نظری) در این روستا آرمیده اند.
برادر رضاعی: برادر شیری

با درود. بنا بر ملاحظاتی، از طرف نویسنده ترجیج داده شد شخصیت های داستان به صورت روشن معرفی نشوند.
خب بهتر نبود اخر داستان مشخص میشد مریم خانم داستان کیه و بچه هاش کیا هستن؟
اخر داستان باز موند و به سوالمون نرسیدیم