بزرگان و نخبگانتاریخ بالاده + طایفه هایاد و خاطره

قاسمعلی دیوبند بالادهی/ مردی که ده ها سال جلوتر از روزگارش بود

قاسمعلی دیوبند بالادهی/ مردی که ده ها سال جلوتر از روزگارش بود/ سکوت سحرگاهی یکی از روزهای سال ۱۲۹۹ خورشیدی در روستای کهن بالاده با بانگ خروسان , گریه های نوزادی پسر شکسته شد و شادی و سرور به خانه حاج محمد دهبندی هدیه داده شد و لبخند بر لب ماه جهان نشست و نوزاد را در آغوش پرمهرش گرفت. نامش را قاسمعلی نهادند تا در آینده ای نزدیک، آگاهی، مهربانی، تلاش، وطن دوستی و انسانیت را در بین مردم تقسیم کند.

دوران کودکی اش همانند همه پسرهای هم سن و سالش به بازی گذشت و کمی که بزرگتر شد او را برای آموختن سواد و دانش به مکتبخانه و دبستان فرستادند. با اینکه بسیار تیزهوش و مستعد آموختن بود، بنا به خواسته خانواده و برخلاف میلش، تحصیلاتش را بیشتر از دبیرستان نتوانست ادامه دهد.

روزگار کودکی تا جوانی قاسمعلی که برابر با آخرین سال های حکومت قاجار و آغاز حکومت رضاشاه پهلوی بود، داشتن سواد تا حد دیپلم نشانه هوش و توجه خانواده به رشد فرزند بود و این جوان بالادهی نیز در آغاز جوانی، دارای شایستگی های ادبی و علمی شده بود. او روز به روز جوان‏تر و کامل‏تر شد و فراست، تیزهوشی، کیاست، هوش و قریحه ‏اش برای خانواده و مردم بالاده آشکارتر شد.

در جوانی با مریم، دختر نجیب ذبیح ‏الله کاردگر بالادهی ازدواج کرد. میوه این ازدواج، دو دختر به نام های ماه‏ منیر و ماه‏ جهان (هم نام مادرش) بود. مریم به هنگام زایمان فرزند سومش از دنیا رفت و نوزادش هم پس از زایمان فوت شد. ماه ‏جهان، سواد خواندن و نوشتن را در مکتبخانه عبدالله مدیر در بالاده آموخت. این دو دختر، بزرگ شدند و به سن ازدواج رسیدند. ماه‏ منیر با اقای عین ‏الله دهبندی فرزند حاجی گلبرار ازدواج کرد و انوشیروان، شهناز و محمود فرزندانش هستند. وی در سال 1361 چشم از جهان بست و در آرامستان بهشت فاطمه سارو (بهشهر) بخاک سپرده شد. ماه جهان نیز با آقای حسن عمادی جمالی (حاج حسن) از روستای جمال الدین ‏کلا ازدواج کرد و در قید حیات می باشد.

پس از چندی و بنا به سفارش بستگان، قاسمعلی دیوبند با دختری مهربان و پاکدامن از روستای لنگر، خانم زهرا کوثری فرزند عالم ربانی شیخ رضا کوثری لنگری ازدواج نمود. حاصل این ازدواج چهار فرزند به نام‏ های شهین خانم و آقایان خسرو، پرویز و جمشید بود.

اگر چه این فرزندان از دوران کودکی پدرشان را از دست دادند اما با حمایت مادرشان، تا مقطع عالیه دانشگاهی ادامه تحصیل دادند. خانم شهین دیوبند را می‏ توان از پیشگامان تحصیلات عالیه در بالاده و منطقه نام برد. دختری زیرک و فوق ‏العاده مستعد‏ که موفق به دریافت درجه کارشناسی در رشته حسابداری و امور مالی در آن سال ها شده بود. آقاپرویز، علاقمند به اقتصاد بود و در همین رشته موفق به کسب لیسانس اقتصاد شد. شهین خانم و آقا پرویز از فرهنگیان و دبیران خوشنام شهرستان بهشهر می‏ باشند که آوازه و شهرت‏ شان زبانزد خاص و عام است. آقاخسرو در بهره هوشی و علم آموزی، کمتر از خواهر و برادرش نبود و او نیز موفق به دریافت لیسانس بازرگانی شد و اکنون مقیم آمریکاست. هوش سرشار آقاجمشید، موجب قبولی او در رشته انرژی اتمی در دانشکده انرژی اتمی تهران شد که بدلیل انقلاب فرهنگی، آن رشته منحل و جمشید جوان مجبور به شرکت دوباره در آزمون سراسری و قبولی در رشته ژئوفیزیک دانشگاه تهران شد که متاسفانه به دلیل بیماری در جوانی از دنیا رفت.

زنده یاد جمشید دیوبند

از صفات اخلاقی آقای قاسمعلی دیوبند می‏ توان به دلسوزی، مردم‏داری، رفتار نیکو، مبادی آداب در گفتار و رفتار، رعایت بهداشت فردی، استفاده از مسواک و خمیر دندان و حتی صابون در استحمام (که در آن سال‏ ها چندان مرسوم نبود)، انچام کارهای عام ‏المنفعه، علاقه فراوان به جوانان بالاده (و به همین دلیل جوانان آن روزگار نیز ایشان را دوست داشتند و با وی نشست و برخاست داشتند)، گره گشایی از کار مردم و …. اشاره کرد.

در زمانی که اسب برای بارکشی و سوار شدن معمولی کاربرد داشت، آقای دیوبند به ورزش سوارکاری علاقه داشت و دارای چند اسب تیزپا و چابک بود و به رسم سوارکاران حرفه ‏ایی، اسبش دارای زین و برگ مدرن بود. استفاده از عینک و کلاه مخصوص سوارکاری هم از عادت همیشگی ایشان بود.

مرحوم قاسمعلی دیوبند در دانش پزشکی مدرن روز، آگاهی بسیار خوبی داشت و یافته‏ های نوین پزشکی و راه‏ های درمان علمی بیماری ها را مطالعه می ‏کرد. بسیاری از بیماری‏ های آن دوران از قبیل سیاه زخم، آبله، سرخک، اوریون، گزیدگی عقرب و رتیل و مار، جراحی‏ های کوچک مانند در آوردن براده چوب از داخل گوشت بدن و … را با دست خود مداوا می‏ کرد و جان بسیاری از مردم بالاده و منطقه را نجات داد که اهالی بالاده از درمان توسط آقای دیوبند خاطرات فراوانی نقل کرده ‏اند.

قاسمعلی دیوبند، از نظر ویژگی‏ های ظاهری، دارای قدی نسبتاً بلند بود و رنگ پوستش سفید متمایل به سرخ با گونه هایی جذاب، لبانی متبسم و موهایی صاف بود که بر زیبایی می ‏افزود. رسیدگی به ظاهر و مرتب بودن سر و وضع ظاهری، استفاده از عینک آفتابی (که برای جلوگیری از آسیب زدن اشعه خورشید کوهستان به چشمانش بود)، پوشیدن پیراهن و کت و شلوار مارک ‏دار از برند پی‏یرگاردن فرانسه به همراه کمربند مارک‏ دار و کفش‏ های واکس زده، از خصوصیات همیشگی ایشان بود که در آن روزگار در کمتر جایی در دودانگه و چهاردانگه و حتی در شهرهای مازندران مرسوم بود و ایشان از پیشگامان این نوع پوشش رسمی و مدرن بود.

بازسازی شده توسط هوش مصنوعی (که از طرف خانواده اش در اختیار سایت سادوا گذاشته شد)

دیوبند جوان به چند زبان خارجی آشنایی داشت و گاهی روزنامه ‏ها و مجله ‏های خارجی را مطالعه می‏ کرد.  زبان روسی را در حد گفت‏ و گوی معمولی انجام می داد. به زبان فرانسه نیز تا حدودی مسلط بود. زبان ترکی را نیز کاملا می‏ فهمید و حرف می‏ زد و زبان فارسی را به شیوایی صحبت می‏ کرد.

آقای دیوبند به دلیل داشتن ارتباط با مسئولین کشوری و حضور گاه و بی‏ گاه در پایتخت، یک سوئیت مخصوص در هتل پالاس تهران داشت و هرگاه به تهران می‏ رفت، ابتدا به هتل رفته و پس از استحمام و استراحت و رسیدگی به سر و وضعش، با کت و شلوار شیک به جلسات و ادراه ‏جات و نهادها و سازمان های دولتی برای رایزنی و رسیدگی به امور منطقه می ‏رفت.

او نخستین کسی بود که رادیو، گرامافون و ماشین (جیپ) را به بالاده آورد که رادیو داشتن وی حکایت‏ ها داشت. مردم آن روزگار که هرگز رادیو و گرامافون ندیده بودند، آن را جعبه جادو و یا جعبه جن می ‏دانستند و آقای دیوبند با مهربانی و خوش رویی، در باره کارکرد رادیو و گرامافون برایشان توضیح می داد.

داشتن همین رادیو در بالاده بود که خبر قهرمانی مرحوم محمدعلی دهبندی فرزند حاج حسن در رقابت ‏های کشتی را شنید و با شلیک چند تیر هوایی با تفنگش به مردم فهماند که خبر مهمی شده است. مردم از شنیدن صدای تیر از سمت منزل مرحوم دیوبند حیرت زده شده بودند و او نیز دلیل تیراندازی را بیان و خبر قهرمانی محمدعلی جوان را به پدرش حاج حسن رسانید که موجب شادی وی و مردم بالاده شد.

مرحوم دیوبند به سوادآموزی کودکان و نوجوانان بالاده توجه ویژه داشت و به پدر و مادرها سفارش می کرد فرزندان‏ شان را به مدرسه دولتی بفرستند. او هم چنین روش نوشتن استشهادنامه، عریضه و تقاضا نوشتن برای ادارات دولتی را به مردم باسواد آموزش می‏ داد.

قاسمعلی علاقه فراوانی به مطالعه و کنکاش در تاریخ داشت. حس جستجوگرش او را واداشت که به روند تاریخی و پیشینه طایفه خود (دهبندی) بپردازد و معتقد بود که فامیلی دهبند در اصل دیوبند بوده که به مرور زمان تغییر یافته و تنها کسی از این طایفه بود که نام خانوادگی ‏اش را به همان شکل قدیمی و اصیل دیوبند درآورد و دیگر بستگان را تشویق به تغییر نام خانوادگی از دهبند به دیوبند می ‏نمود.

از مهم‏ترین اقداماتش در بالاده می ‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

– حوزه سربازگیری (نظام وظیفه) پاسگاه ژاندارمری را برای مدت یک سال به بالاده آورد که آن زمان بالاده حتی جاده ماشین رو هم نداشت و ماموران با اسب می‌آمدند و جوانان روستاهای منطقه هم جهت نامنویسی در نظام وظیفه به بالاده می‌آمدند. پذیرایی از ماموران و سربازها نیز در بالاده انجام می‌شد و امتیاز این کار، معافیت جمع زیادی از جوانان بالاده و روستاهای اطراف بود که علاوه بر کمک به بُعد اقتصادی خانواده ها و روستا، باعث شادی خانواده‏ ها هم بود.

– ساخت جاده خاکی ماشین‏ رو از فولادمحله تا بالاده به طول 15 کیلومتر که با مدیریت وی و همت مردم و با دست انجام شد. در آن سال ها مردم برای رفتن از دشت مازندران به بالاده می بایست هفت شبانه روز راه ‏های سخت کوهستانی و جنگلی را همراه دام می‏ پیمودند. در دوره رضاشاه که جاده فیروزکوه ساخته شد، از فیروزکوه به سمنان و سنگسر و شهمیرزاد و تا فولادمحله جاده شوسه (خاکی) درست شد و با ساخت جاده از فولادمحله تا بالاده، راه پیاده هفت روزه به یک روز با ماشین کاهش یافت.

– آوردن سلاح پنج ‏تیرپران و دوربین شکاری به بالاده.

– تقاضای ساخت شبکه بهداری و آوردن پزشک و دامپزشک به بالاده.

– گرفتن مجوز سیاه ‏تور از شیلات در دریای خزر (سواحل دهستان میانکاله بهشهر تا فرح‏آباد ساری) برای ایجاد اشتغال مردم، که سیاه ‏تور هنوز کم و بیش در شیلات در حال فعالیت است).

– آوردن وسایل ماهیگیری مانند لوسمان‏ از روسیه (به دلیل عدم تجربه صیادان منطقه ساحلی، استفاده از لوسمان و روش ‏های جدید ماهیگیری باعث شد تا میزان صید بالا برود).

– دارای نفوذ در دستگاه حاکمیت بود و از این موقعیت به نفع مردم و حل گرفتاری‏ های آنها استفاده می‏ کرد. او املاک و مراتع دولتی را به عنوان چراگاه برای دامداران از دولت اجاره می‏ کرد و در اختیار دامداران بالادهی که قشلاق را در نواحی ساحلی دشت مازندران می ‏گذراندند، می داد. دامداران بزرگی چون زنده ‏یادها حاج حسن دهبندی، حاج گلبرار دهبندی، حاج میرزمان رضوی، حاج میرکریم، روح ‏الله کاردگر (معروف به روحِل پهلوان)، حاج میرقربان، ملامحمدمهدی و…  از این چراگاه‏ ها در قشلاق بهره می‏ بردند. بالاده روزگاری قطب پرورش گوسفند بود و هنوز نزدیک به گذشت یک قرن، نوادگان تجار پشم و لبنیات تهران، مرند، اردبیل، تبریز، سمنان، سنگسر، گرگان از پشم و لبنیات آن روزگاران بالاده حکایت‏ ها می ‏گویند.

– علاقه فراوان به کشف معدن به ویژه زغال سنگ داشت و در این راستا، کارهای فراوانی نیز انجام داده بود.

آقای دیوبند سرانجام در سال ۱۳۳۵ در حالیکه فقط 36 سال سن داشت، بر اثر تصادف با خودرو جانش را از دست داد و بالاده و منطقه را در سوگ فرو برد. پیکرش در میان حزن و اندوه فراوان در زادگاهش بالاده به خاک سپرده شد و آرام گرفت. (عکس: عین اله آزموده)

او به راستی ده ها سال از جامعه آن روزگار جلوتر بود.

 

همسرش حاجیه زهرا کوثری که فقط هشت سال با او زندگی کرد و در ساری ساکن بود، در 27 مرداد 1391 چشم از جهان فرو بست. (عکس: عین اله آزموده، تابستان 1374، بالاده)

یادشان گرامی و روان‏ شان شاد.

با سپاس فراوان از آقای پرویز دیوبند و مهربانو شهین دیوبند برای اطلاعاتی که در اختیار ما گذاشتند.

نوشته محبوب توبه بالادهی

بازنویسی: عین اله آزموده چهارده

خرداد 1405

 

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

  1. درود. تشکر از آقای آزموده و آقای توبه بابت نوشتن و انتشار این متن.
    خواندن این روایت، انسان رو می‌بره به سال‌های ابتدایی 1300 و اتفاقات آن دوره.
    عمه جهان خاطرات زیادی از پدرش داره
    ماه منیر که می گید ما می گفتیم عمه صغری، فکر کنم سال درست فوتشون 1359 باشه نه 1361
    عمه زهرا (همسر حاج عبدالله و عروس حاج حسن دهبندی) و عمه مریم (همسر اول قاسمعلی دیوبند) و با پدربزرگ من، فرزندان ذبیح‌الله بودند.

    این ظرفیت هست که خیلی بیشتر از زنده‌نام دیوبند شنید و نوشت. مدرنیته بالاده مدیون زنده یاد قاسمعلی دیوبند هست. مطمئنا اگر زنده بود منشا آثار و برکات زیادی برای منطقه می شد. هرچند در همین عمر کوتاه هم به غایت اثرگذار بوده.

  2. سلام خدمت آزموده عزیز و معلم با اندیشه آقای توبه بخاطر کار بسیار زیبا روح جناب دیو بند بزرگ و همسرانش مریم و زهرا شاد. روح فرزندانش خاله صغرا که امروز فهمیدم نام زیبای ماه‌منیر داشت و واقعا ماه بود و همچنین جمشید، شاد.
    در گذشته اکثر عروسی ها در فصل تابستان انجام می شد. وقتی داماد از حمام بیرون می‌آمد به خانه اکثر فامیل وبز گان مردم می رفت. وقتی به خانه جناب دیوبند می رفت بانو زنده یاد زهرا کوثری علاوه بر هدیه نقدی، یک کارت هم تبریک به داماد می داد که در آن روزگار بسیار با ارزش بود.

  3. زنده یاد فیزوزه دهبندی مادرم تعریف می‌کرد وقتی ده دوازده ساله بود، تکه چوبی در کف دستش رفته بود و داخل گوشت مانده و ورم و عفونت کرده بود. به رسم درمان سنتی در آن روزگار، مادرش سید کبرا ساداتی مقداری برگ توپا و دیگر برگ‌های گیاهان را به صورت آب‌پز روی زخم گذاشته و بسته بود.
    روزی قاسمعلی دیوبند که نسبت فامیلی با مادرم داشت، او را دید و گفت: دست چه شده عمو؟ مادرم گفت: دستم لاشه چوب رفته و درد می‌کنه دایی‌جان.

    قاسمعلی به مادرم گفت که بیا خانه من تا ببینم زخم‌ات چه جوریه. مادرم رفت و آقای دیوبند با وسایلی که داشت (از جمله مَقّاش یا پنس) تکه چوب را از داخل گوشت دست بیرون آورد و آن را ضدعفونی و پانسمان کرد. بعد از چند روز که مادرم دوباره پیش آقای دیوبند رفت، وقتی پانسمان را باز کرد نه از عفونت خبری بود و نه از جای زخم.

    این ماجرا مال سال ۱۳۲۱ یا ۱۳۲۲ خورشیدی بود.

    خدایشان بیامرزاد

  4. می‌گویند دادگاه برای جرم یک بزرگ‌زاده‌ای از دیار زاغمرز بهشهر، حکم اعدام داده بودند. بزرگان عبدالملکی دست به هر کاری زدند نتوانستند حکم را برگردانند یا آن محکوم را نجات دهند. تا اینکه یکی از زاِغمرزی‌ها گفت: در همین روستای یکه‌توت دامدار بالادهی بنام قاسمعلی دیوبند هست که می‌گویند خیلی با نفوذ است.
    قاسمعلی دیوبند در آن سال‌ها گوسفندانش در یکه‌توت و میانکاله بود. چند نفر از بزرگان زاغمرزی به کومه مرحوم دیوبند آمدند و مشکل را بیان کردند. مرحوم دیوبند قول مساعد داد. قولش عملی شد و آن محکوم به اعدام نجات یافت. این عمل موجب تعجب مردم چهار قلعه عبدالملکی شد و باورشان نمی‌شد یک چوپان‌زاده بالادهی چنین کار بزرگی را انجام داده باشد. زاغمرزی‌ها به پاس زحمات و لطفش، یک دستگاه ماشین چیپ صفر کیلومتر خریداری کرده و به کنار کومه‌اش بردند. ظهر که آقای دیوبند به خانه آمد و ماشین را دید، پرسید مهمان داریم؟ گفتند خیر! گفت پس این ماشین مال کیست؟ گفتند پیشکش و هدیه آق چ‌حسن ابوطالبی، بزرگ زاِغمرز به پاس زحمات شماست. وقتی آقای دیوبند این جمله را شنید، فوری دستور داد که به آق‌حسن بگویید بیاید این ماشین را ببرد. از آق‌حسن اصرار در دادن هدیه و از قاسمعلی بزرگ انکار در نپذیرفتن.
    بله مناعت طبع داشتن یعنی این!
    روحش شاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا