پلنگی زیر نور ماه / داستان واقعی / نوشته عین اله آزموده / داستان های واقعی بنا بر ماهیت ذاتی خود که برای انسان ها اتفاق می افتد، دارای جذابیت ها و پیام های گوناگون در باره نحوه و شرایط زندگی اجتماعی و فرهنگی مردم یک منطقه هستند. در بین مردم قدیم منطقه دوسرشمار (روستاهای بالاده، پایین ده، تیله بن، قلعه و واوسر بخش چهاردانگه ساری) اتفاقات و داستان های تلخ و شیرین فراوانی رخ داده که در لابلای این داستان ها می توان به زوایای پنهان زندگی آنها نیز پی برد. نسل امروز ما که از زندگی نیاکان خود آگاهی کمتری دارد، می تواند با خواندن، جمع آوری و یا شنیدن اینگونه داستان ها از زبان پدرها و پدربزرگ ها و مادرها و مادربزرگ ها و مردم روستا به تدوین زندگی آنها در گذشته کمک کند.

انجمن فرهنگی سادوای بالاده در نظر دارد تا نسبت به جمع آوری داستان های واقعی و خاطرات مردم منطقه دوسرشمار در قالب کتابی اقدام کند و از همه همولایتی های عزیز درخواست می کند تا در این راه یاریگر ما باشند.

داستان « پلنگی زیر نور ماه » را از زبان یکی از چوپانان بالاده شنیدم و ماجرا در روزگار جوانی اش حدود سال ۱۳۲۵ خورشیدی روی داده و اکنون آن چوپان،  بیش از ۳۰ سال است که رخ در نقاب خاک کشیده. روحش شاد.

***

پلنگی زیر نور ماه/ داستان واقعی/ نوشته عین اله آزموده چهاردِه / روستای بالاده / بازنویسی: تابستان ۱۳۹۱

جوان « مِرس کِلا و شِردُن » (۱) را پر آب کرده و دو مشت از آب خنک چشمه را نوشید و سپس راه سربالایی و سنگلاخی را در پیش گرفت تا به کومه برسد. مه غلیظ همه جای جنگل « پِدارکوه »  (۲) را پوشانده است و او در دستانش احساس خنکی و سرما می کند. گاهی به اطرافش نگاهی می اندازد. بخاطر خرس ها و پلنگ های گرسنه ای که با آمدن گله به این منطقه می آیند، حواس خود را کاملاً جمع کرده است.

چهار چوپان پا به سن گذاشته درون کومه دور آتش نشسته اند و چوپان جوان کتری مسی را پر از آب کرده و روی آتش می گذارد تا جوش بیاید و چای درست کنند و ناهار بخورند.

پس از خوردن ناهار که چای و کمی ماست و نان بیات شده ای است که دیروز از روستای چالو (۳) تهیه کرده بودند، جوان با خود فکر می کند که « خوبست امشب به بالاده بروم و حمام کنم »! اما رویش نمی شود به پدرش بگوید که دلش می خواهد به روستا برود. او هم نیاز به حمام دارد و چوپانان دیگر نیز هم چنین. آنان باید به نوبت به بالاده بروند و حمام کنند و خوراک روزانه را با خود به اینجا بیاورند.

« مَش ایسِف » مقداری تنباکو را در دستانش خیس می کند و روی آتشدان قلیان گذاشته و چند تکه آتش را هم روی آن می گذارد و پس از چند ثانیه، پُکی محکم به نی قلیان می زند و صدای غلغل آب قلیان بگوش همه می رسد و بوی تنباکوی شاهرودی فضای کومه را پر می کند. « قَیلون سَر » (۴) را دو سه روز پیش خودش با گِل های « کوران دَره » (۵) درست کرده و وقتی با آن دود می گیرد انگار خیلی کیف می کشد.

جوان دوباره فکر می کند « ده روز پیش که از ترکمن صحرا (۶) به همراه گله راه افتاده ایم خیلی چرک و کثیف شده ام. روستاهای بین راه هم حمام درست و حسابی نداشته اند تا بتوانیم تن مان را بشوییم ».

پدرش به همراه چوپانان که داخل « لم چوقا » (۷) خود را پیچیده اند، کنار اجاق چرت می زنند و گهگاهی هم زیر چشمی به پسرش نگاه می کند و رفتارش را زیر نظر دارد. او از رفتارش می فهمد که می خواهد چیزی به او بگوید. « اواخر تابستان پارسال که نامزدش را به عقدش در آوردیم هنوز نتوانسته همسرش را ببیند ». پدر بین خواب و بیداری در افکار خود غوطه ور است. پس از عقد، آنان به ترکمن صحرا رفتند. خانواده عروسش زمستان ها در بالاده ماندگار هستند و آنها پس از عقد بلافاصله به ترکمن صحرا رفتند و پسرش، نامزدش را سیر ندیده است.

جوان در فکر است و با تکه چوبی با خاکسترهای کنار اجاق خود را سرگرم می کند. او نمی داند که چگونه به پدرش بگوید به او اجازه بدهد تا به روستا برود. هم شرم دارد و هم صلاح نمی داند پیش بقیه از پدرش اجازه بگیرد. در بیرون کومه مه همچنان بر همه جا سایه افکنده و گوسفندان هم در اطراف خئل (۸) استراحت می کنند و گاهی صدای زنگ گله بگوش می رسد و سگ ها هم گاهی واغ واغ می کنند. 

پدر نگاهی به سقف کومه می اندازد و رو به پسرش می گوید: « اِما کِه گوسپن رِه دَر هاکاردمِه، تِه وَلگ و چماز هاکُن، کومِه رِ سَر هاکُن. سَرینگِن و دوِآلِه رِ هارش بَلکو پارسالِه چُو  لَمـبوُک دَکِتـتُو و بَپیـستِه بُوئِه. اَگِه وارش شِلاب دَئیرِه اُ دِلِه اِنِه. خِئل دَروِنِ پَلِم و گَزنِه رِ بتاش  مَـئر نَکفه. کومِه ی دور رِ اُباد هاکُن». (۹) پدر کمی مکث می کند و سپس نیم خیز می شود و کتری را از کنار آتش بر می دارد و در پیاله اش چای می ریزد. با صدای شرشر ریختن چای درون پیاله، چوپانان از جایشان بلند می شوند و می نشینند و آنها هم چای می خورند. پدر ادامه می دهد: « نِماشون هیمِه هاکن و شیر رِ دَکُن خیک. اَسبِ بار هاکُن و بُر مَلِه. اسبِ نال دَرِه بِنِه کَفِـنِه. هادِه سِدعلی اکبر وِنِ نال رِ خار هاکُنِه. صِوی آفتاب  نَـزُئِه چَپّونا وِه خَرج بَئـیر بیار». (۱۰)

پدر چای پیاله اش را سر می کشد و صدای هورتش باعث می شود که « کِل خلیل » به متلک به او بگوید: « گَت دَرِه جِه سِل دَر شُونِه اینتی صِدا کاندِه ها !!» (۱۱) چوپانان دیگر هم با این حرفش می خندند ولی پدر به روی خودش نمی آورد و سعی می کند باقیمانده چای را بیصدا بخورد. پدر پیاله را دوباره از چای تازه دم پر می کند. « مش عبدالله » هم به جوان تاکید می کند که « وَهمُن دَرِه جِه شُونِه مُخـبـِر باش آشیات تِره دَم نَخورِه ». (۱۲)

جوان در دلش خیلی خوشحال می شود و این  خوشحالی از برق چشمانش پیداست. فقط می گوید: «چشم بُبا». از جایش بلند می شود و تبر را برداشته و به سمت جنگل می رود و مقدار زیادی هیزم جمع می کند و پس از مدتی به کومه بر می گردد. هیمه ها را آرام در گوشه ای بیرون خِئل می چیند تا صدایش چوپانان را بیدار نکند. چوپانان خود را در لَم چوقا پیچیده و لنگ به آتش خوابیده اند. جوان نیز در گوشه ای از کومه خود را به زیر لم چوقا فرو برده تا چرتی بزند.

***

چوپان ها با صدای زنگ پیاپی گله که نشان از جنب و جوش آنها دارد، بیدار می شوند و از کومه بیرون می روند تا گله را برای چرا ببرند. هوا مه آلود است و خورشید پیدا نیست تا چوپانان بدانند چه موقع از روز است، اما گله وقت چریدنش را می داند و به موقع راه می افتد و زنگ گردن آنها نیز خبر از حرکت آنها می دهد.

با رفتن چوپانان برای چرای گوسفندان، جوان از درختان جنگلی مقداری چوب و تیرک تهیه می کند و با برگ های « چماز و پَلِم » (۱۳) و شاخ و برگ درختان، سقف کومه را تعمیر می کند و سنگ های دیواره دورش را مرتب می کند. مقداری از هیزم ها را درون کومه می گذارد تا خشک بماند. مِرس کِلا و شِردُن را از آب چشمه پُر می کند و آنها را هم درون کومه می گذارد تا موقع غروب که چوپانان به خئل بر می گردند، آب داشته باشند. « چَرم » (۱۴) خود را که از رطوبت علفزار خیس شده کنار آتش می گیرد تا خشک شود. سپس مقداری دنبه گوسفند را بر آن می مالد تا نرم و ضد آب شود. لباس های چرکین چوپانان را بر داشته تا به محل ببرد، خانواده هایشان آن را بشویند، شیر را درون خیک ریخته و در آن را با نخ پشمی محکم می بندد و از کومه بیرون می آید و « لُشِ » (۱۵) کومه را خوب می بنندد تا سگ به درون آن نرود.

وسایلش را درون خورجین گذاشته و بار اسب می کند و اسب را به همراه خود می کشد و به داخل جنگل می رود. هیزمی که جمع کرده بود را به سختی بار اسب می کند و به سمت روستا راه می افتد

***

خروس های روستا دومین بانگ سحرگاهی را هم می خوانند و چوپان جوان از منزل نامزدش بیرون می آید. هوا هنوز تاریک است. دیروز غروب که به روستا رسید، سیدعلی اکبر در روستا نبود تا دستی به نعل اسب بکشد. او اسب را در روستا گذاشت تا خانواده اش آن را به سیدعلی اکبر بدهند. پس در تاریکی قبل از اذان صبح، پیاده راه جنگل و کومه را در پیش می گیرد. هنوز هوا خیلی تاریک است و مهتاب همه جا را روشن کرده. بالاده در خواب است و تعدادی اندک از کور سوی چراغ موشی خانه ها دیده می شود.

چوپان از سربالایی «گَت دِکِل سَر» (۱۶) به سمت چشمه سادوا در حرکت است و مسیر سر بالایی را تا چشمه سادوا  (۱۷) به تندی می پیماید تا زودتر به مقصد برسد. هنوز حدود دو ساعت راه در پیش دارد. در کنار چشمه سادوا می نشیند و مشتی آب می نوشد تا رفع خستگی کند. سگ های چوپانانی که در اطراف چشمه سادوا خئل دارند، برایش واغ واغ می کنند و به دنبال آن چوپانی با صدای بلند « کَلّی » (۱۸) می دهد و جوان هم جوابش را می دهد و آنها یکدیگر را می شناسند و از راه دور خوش و بش می کنند.

جوان به راه خود ادامه می دهد و تصمیم می گیرد در نزدیکی «وَهمُن دَرِه» بر روی تخته سنگی بزرگ کمی استراحت کند. این تخته سنگ در کنار راه مالروی چشمه سادوا به وهمن دره قرار دارد و راه از قسمت پایین این تخته سنگ می گذرد و چوپان این تخته سنگ را خوب می شناسد. پارسال که گوسفندان شان در مراتع «شاهدژبن» بودند، او بر روی این سنگ می نشست و مناظر اطراف و چرای گوسفندان را تماشا می کرد. باد سردی که از هوای مه آلود دیشب در تن جنگل مانده از سمت قله شاهدژ می وزد. علفزارهای بلند در زیر نور ماه با وزش باد به این سوی و آن سوی خم می شوند.

جوان به نزدیکی تخته سنگ می رسد و تا آن فاصله چندانی ندارد. او در زیر نور ماه احساس می کند که بالای تخته سنگ کمی برجسته است و با خود فکر می کند که « دیروز وقتی داشتم به بالاده می رفتم متوجه نشدم که آیا بالای سنگ چیزی هست یا نه؟ شاید پس از رفتن من کسی چیزی روی آن گذاشته باشد. اما این چه چیزی هست که حالتی نشسته دارد؟ »

او با آرامش و هوشیاری به سمت تخته سنگ می رود. کمی می ایستد و دوباره برجستگی بالای سنگ را که شبیه یک حیوان روی پاها نشسته است، برانداز می کند. او جانب احتیاط را از دست نمی دهد و آرام روی زانوهایش می نشیند و بر زمین دست می کشد تا قلوه سنگی به اندازه مشت پیدا می کند. چند قدم جلوتر می رود و دوباره می ایستد و حالا دیگر به یقین رسیده که از این فاصله پنجاه قدمی می تواند شکل جانور را بخوبی تشخیص بدهد. « دوش توره » اش (۱۹) را به آرامی، طوری که حیوان عکس العملی نشان ندهد، بر زمین می گذارد. دستش را در جیب « چوقا » (۲۰) می کند و «کال سَنگِ پشمی» (۲۱) را بیرون می آورد.

انگشت سبابه دست راستش را در داخل یکی از حلقه های کال سنگ محکم می کند. قلوه سنگ را داخل آن می گذارد و انتهای دسته دیگرش را در انگشتانش جای می دهد. به آرامی چند بار آن را بالای سرش می چرخاند تا سرعت بگیرد. سپس سرعت چرخاندن را شدیدتر کرده و در یک لحظه قلوه سنگ از کال سنگ رها شده و با صوتی که هوا را می شکافت به سوی تخته سنگ پرواز کرد و به دنبال آن، صدای بَم برخورد با جسمی که صدایش غیر از برخورد سنگ با سنگ است، بگوشش رسید و چیزی از بالای تخته سنگ بر زمین افتاد. جوان اما هنوز دو دل است که تیرش به هدف خورده یا حیوانی بوده و گریخته است. لذا راه خود را از مسیری دورتر از تخته سنگ ادامه می دهد تا خطری متوجه اش نشود.

***

فردا نوبت « مَش حسن » بود که از روستا خرجی چوپانان را برایشان بیاورد. وقتی چوپانان از چرای صبحگاهی گله به کومه بر می گردند، مش حسن چای را آماده و کومه را آب و جارو کرده است. چوپانانی که هنوز به محل نرفته اند از او در باره روستا و اتفاقات آن می پرسند. او در بخشی از حرف هایش می گوید که « دیروز صبح که به بالاده می رفتم در کنار «شِتِر راه» و زیر تخته سنگی، لاشه پلنگی را دیدم. امروز صبح که می آمدم چیزی از پلنگ باقی نمانده بود و کرکس ها آن را خورده بودند. چوپانان سادوا می گفتند که سنگی به کلّه پلنگ خورده و آن را متلاشی کرده است. حالا چه کسی این پلنگ را کُشته خیلی دل و جرأت داشته ».

چوپان جوان به فکر فرو می رود و از اینکه توانسته در تاریکی و با پرتاب یک سنگ، پلنگی را بکشد، در دل به شجاعت خود می بالد و هرگز به آنها نگفت که او پلنگ را کشته است.

***

اکنون نزدیک به ۶۵ سال از زمان وقوع آن داستان می گذرد و آن چوپان پس از تعریف کردن داستانش به من ( راوی این داستان ) گفت که « تو اولین کسی هستی که از این ماجرا با خبر می شوی. آن را برای بچه هایت بگو ». من از لحن کلامش نفهمیدم شوخی می گفت یا جدی که اولین نفری هستم که این داستان را می شنوم. ولی مطمئن هستم که به غیر از من، شما هم اولین نفری هستید که این داستان را می خوانید.

بعضی از اسامی این داستان فرضی بوده و اکنون همه شخصیت های این داستان در دیار ابدیت آسوده خوابیده اند. خواب شان همیشه با آرامش همراه باشد و خدایشان بیامرزد.

نقل داستان ( برای استفاده غیر مادی ) با ذکر نام نویسنده و نشانی سایت سادوا آزاد است.

…………………………………………………………………………………..

برگردان واژه های محلی:

۱ . مِرس کِلا و شِردُن = ظروف مسی برای نگهداری و حمل شیر و آب

۲ . جنگل پِدارکوه = منطقه ای با چراگاه های مرغوب در دامنه های شمال شرقی قله شاهدژ و جنوب غربی روستای عالیکلا که تا دو دهه قبل چراگاه دامداران بالاده بود.

۳ . چالو روستایی در بخش چهاردانگه و در شمال رشته کوه چلم کوه و در مسیر کوچ مردم قدیم بالاده قرار دارد.  

۴ . قَیلون سَر = آتشدان سفالی قلیان

۵ . کوران دَره = دره ای در مسیر کوچ مردم قدیم بالاده که در بخش هزارجریب نکاء واقع بوده با گِل های نمناک و چسبنده که با سم زدن دامها به شدت حالت خمیری پیدا کرده و باعث شَل و از کار افتادگی دام های خسته می شود. گل آن بسیار مرغوب بوده و برای سفالگری مناسب است.

۶ . ترکمن صحرا = دشت های شمال گرگان که در نیم قرن پیش مردم بالاده دام های خود را برای چرای پاییز و زمستان به آن نواحی می بردند.

۷ . لم چوقا = نوعی تن پوش نمدی که چوپانان از آن برای خوابیدن و یا در امان ماندن از سرما و باران بر دوش می کشند. ارتفاع لم چوقا از دوش تا زانو بوده و فقط در قسمت جلو دارای شکاف سراسری می باشد.

۸ . خئل = جایی که کومه چوپانان و آغول گله ساخته شود را گویند.

۹ . وقتی که ما گوسفندان را به چرا بردیم تو چوب و برگ تهیه کن و سقف کومه را تعمیر کن. خرپا و چوب های سقف شاید از پارسال موریانه آنها را خورده و پوسیده باشد. اگر باران شدید ببارد داخل کومه آب می آید. اطراف آغل را از گزنه و پلم پاک کن تا مار در آن مخفی نشود. اطراف کومه را تمیز کن.

۱۰ . موقع غروب هیزم جمع کن و شیر را داخل مشک بریز٫ اسب را بار کن و به روستا برو. نعل اسب در حال افتادن است. بده استاد سیدعلی اکبر نعلش را درست کند. صبح آفتاب در نیامده برای چوچانان غذا بیاور.

۱۱ . یک شوخی بالادهی/ انگار از رودخانه گت دره سیلاب می رود که اینگونه صدا می دهد.

۱۲ . وقتی از وَهمُن دره عبور می کنی مواظب باش به حیوانات درنده برخورد نکنی. / وهمن دره منطقه ای جنگلی و خوفناک بین چشمه سادوا و مراتع کمرسر است.

۱۳ . چماز و پَلِم = نوعی گیاه یک ساله به ارتفاع یک متر که برای پوشال سقف کومه استفاده می شود.

۱۴ . چرم = کفش چرمی یک پارچه که در قدیم بجای کفش می پوشیدند.

۱۵ . لُش = در چوبی کومه که از ترکه های نازک بافته شده است.

۱۶ . گَت دِکِل سَر = ناحیه مرتفع شمالی بالاده.

۱۷ . سادوا: چشمه ای در دامنه جنوبی قله شاهدژ و در دشتی به همین نام با آبی خنک و گوارا.

۱۸ . کَلّی = صدا زدن کسی با صدای بسیار بلند/ مثل: مش حسن های های هااااای

۱۹ . دوش توره = توبره ای که بر دوش گذارند.

۲۰ . چوقا = نوعی کت پشمی

۲۱ . کال سنگ = فلاخن پشمی که در قدیم هر چوپانی یک عدد از آن را به همراه داشت.


authorنوشته: انجمن فرهنگی سادوا dateتاريخ : ۲۹ شهریور ۱۳۹۱
entry نظرات دیگران در مورد این مطلب

سلام آقای آزموده. خیلی جالب بود و من لذت بردم. با تشکر از شما

سلام آقای آزموده. داستان خیلی جالبه. موضوع داستان هم موضوع نویی است. خیلی با داستان های کوتاه دیگه ای که خوندم متفاوته. یک حس خیلی خوبی به من دست داده.
کاش از نامزدش بیشتر می نوشتین و یا نام های واقعی بکار می بردین تا ما با بزرگان قدمی مون بیشتر آشنا بشیم. خدا همه شون رو بیامرزه.
………………………………………………………………………..
سادوا: سلام. سپاس از لطف شما. داستان های کوتاه بومی همیشه جذابیت دارند. این داستان ها را شاید بارها از بزرگان مان شنیده باشیم. جا دارد تا آنها را به نوعی ثبت کنیم ( ضبط صدا و فیلم و یا نگارش ) تا برای نسل های آینده بالاده باقی بماند. ننوشتن نام های واقعی خود یک روش در داستان نویسی است که ممکن است مشکلاتی بوجود بیاورد.

بگذار ناشناس بمانم گفت

با سلام خدمت عین اله عزیز
مثل همیشه زیبا نقل کردی و بسیار استادانه بود لذت بردیم شاید لازم بود بعضی از مطالبش را سانسور می کردی. مثلاً برای رفتن نوزمه سره بهتر بود می گفتید که به دیدن پدر بزرگش میرفت تا بد آموزی نداشته باشد (شوخی کردم )
باز هم از این همه سلیقه و به پاس زحماتی که در زنده نگهداشتن فرهنگ انجام میدهی از شما و همه عزیزان سپاسگزارم. تا کور شود هر آنکس که نتوان دید.
…………………………………
سادوا: سلام. سپاس از محبت شما.

آقای آزموده سلام
نثر زیبا و عالی. خاطره دلنشینی که از بزرگترهای ما نوشتید بسیار جالب در این ایامی که خیلی از هم نسل های ما، گذشته را بیاد نمی آورند و حتی زبان مادری در حال فراموشی است. نوشتن و تهیه قصه ها و اشعار و حتی صوت و تصویر این بزرگواران و حتی یادمان و تقدیر از آنها که در سختی های روزگار و مشکلات فراوان هم نفس با نفس دیارمان آن را تحویل ما دادند، بر ما لازم است و تحویل آن به فرزندانمان ضروری. و چگونه پای پیاده ییلاق قشلاق کردند و چگونه مریضی ها و دردها تحمل کردند. یادمان نرود بوسیدن دستشان یا فاتحه بر مزارشان.
برادر آزموده! اشکم بیاد مادرم و گذشتگان و خاطرات قدیم بر گونه ها روان شده در این شب جمعه در جوار امام رئوف در دهه کرامت دعاگوی شما و همه هم ولایتی های عزیز هستم ضمنا باز هم بنویسد. منتظریم.موفق باشید
…………………………………………
سادوا: جناب آقای اصغری عزیز٫ سلام. به راستی که تکریم بزرگان و بیاد آوردن خوبی ها و زحمت های آنان یکی از وظایف اصلی ما در عرصه فرهنگی می باشد.
درود می فرستم بر روان پاک مادر گرامی تان و همه آنانی که « دَست اِشِ خاک بَویـنِه ». خدایشان بیامرزاد.

امیر مسعود طاهری گفت

داستان جالبی بود … هیجان انگیز بود …. ممنون آقای آزموده
…………………………………….
سادوا: سلام آقای طاهری. سپاس از لطف شما در بیان هیجان تان پس از خواندن داستان.

سلام آقای آزموده. داستان خیلی زیبایی را بازگویی کردید. خیلی خوبست که با سبک زندگی پدران مان بیشتر آشنا می شویم. این مکان هایی که نام بردید را نمی دانم دقیقاً کجا هستند ولی از زبان پدربزرگ خدابیامرزم خیلی این اسم ها را شنیدم. بطور کل داستان جذابی را نوشتید. دست شما درد نکند.
……………………………………
سادوا: سلام آقا هومن. از لطف شما به داستان و نویسنده آن سپاسگزارم. خدا همه رفتگان ما را بیامرزد.

داستان زیبایی بود. خوبی این گونه داستانها این است که آدم را تا ته داستان می کشاند و زمانی آرام می گیرد که به خط آخر آن رسیده باشد.
من هم مطمئنم که اولین نفری هستم که این داستان را شنیده چون راوی اینگونه خواسته.
خدا تمام رفتگان و بزرگان آرمیده در آغوش خاک منطقه را بیامرزد.
آقای آزموده مطمئنم که خیلی وقت گذاشتید تا این داستان که بیش از ۳۰ سال پیش شنیده بودید از ذهن خود روی کاغذ بیاورید. بابت این زحمت و کار پسندیده ی هنری به شما خسته نباشید می گویم.
……………………………………………..
سادوا: جناب آقای نظری سلام و سپاس از اعلام نظر شما در باره این داستان.
شنیدن داستان و خاطرات واقعی از زبان پیران و بزرگان بالاده و منطقه دوسرشمار همیشه برای من هم چون صندوقچه گنج گرانبهایی است که سرشار از ناگفته های تاریخی و اخلاقی و اجتماعی است.
تاکنون داستان های زیادی از زبان بزرگان شنیده ام و یا ضبط کرده ام. بازنویسی این داستانها به ویژه شنیده ها خیلی مشکل است. از یک طرف حافظه آدمی گاهی جزئیات را فراموش می کند و از طرف دیگر ممکن است آن داستان را دیگران هم شنیده باشند و طوری دیگر تعریف کنند.

ساداتی تیله بنی گفت

آقای آزموده سلام. داستان خوبی است و لذت بردم از نوع نگارش و سبک بیان داستان ، – عناصر داستان مثل قهرمان و شخصیت، راوی داستان، زاویه دید یا دانای کل، درون مایه و لحن داستان و … کم و بیش خوب بیان شده است.
۱ – ترکیب ” داستان واقعی ” چندان به دل نمی نشیند چون اگر داستان است دیگر شاید واقعیت نباشد و اگر واقعی است دیگر داستان نیست.
۲- اسم صوت واق واق مناسب تر است تا واغ واغ.
۳ – مش ایسف ، مش عیسی است یا مش یوسف؟
۴ – جمله ی چوپانان از جای خود بلند می شوند و می نشینند بهتر است تا نشینند ۵- کلمه ی ” بور مله” بنظرم بهتر است.
۶- وهمن دره نیست در ادبیات و نوشتار منطقه بهمن دره یا بهمون دره است.
۷- “وهمن دره شونه محیز باش” را نگرفتم. ( سادوا= مُخـبِر باش ” درست است و اشتباه تایپی بوده است )
۸-از پَلم برای سر کردن کومه استفاده نمی کنند.
۹- خوب بود از برق بالاده در زمان وقوع داستان حرفی می گفتی. آنموقع بالاده برق داشت و از موشی هم استفاده می کردند. ( سادوا = به نظرم سال ۱۳۳۰ بالاده هنوز برق نداشت )
۱۰- دکل سر با فتحه ک درست تر می شود. ( سادوا = آنچه در بین مردم بالاده رایج است دِکِل سَر است و دَکِل سَر هم درست باشد )
۱۱- در مورد کال سنگ باید عرض کنم که کلاه سنگ است و در یک سر کال سنگ یک حلقه ی نخی دارد که انگشت سبابه را در داخل آن محکم قرار می دهند و دسته دیگر را در کف دست محکم می کنند و ….
۱۲- نباید ذکر می شد که چوپان با فلاخن پلنگی را کشت اولا اغراق است. دوم فضای را به تراژدی حیوان کشی می کشد. سوم هدف گیری در شب و کشتن پلنگ در تاریکی یا زیر نور ماه کمتر باور می شود و خواننده تا اینجا خوب در فضای واقعی داستان قرار دارد ولی از اینجا به بعد … در کل بسیار خوب بیان شده است. (سادوا = این بخش هم واقعیت بود و باید باور کنیم.)
در پایان خداوند همه ی رفتگان منطقه و کشته راه تامین معاش زندگی مرحوم سید حعفر ساداتی را رحمت کند.
……………………………………
سادوا: جناب آقای ساداتی تیله بنی. سلام. از اعلام نظرتان بسیار سپاسگزارم و هم چنین از مواردی را یادآوری کردید.
نوشتن داستان هر چند واقعی یا غیر واقعی و خواندن آن ما را و نسل جدید را به شیوه زندگی و تحمل سختی های روزگار گذشته بیشتر آشنا می کند. نیاکان ما مردمان شجاع و زحمت کشی بودند که نسل امروز با روش زندگی آنها آشنایی چندانی ندارد. خوب است تا همه نویسندگان و سایت داران منطقه دوسرشمار از زندگی آنها بنویسند و منتشر کنند.

آقای ساداتی تیله بنی عزیز٫
تو که اینقدر بلد هستی این داستان واقعی بسیار بسیار زیبا و شیرین را ( که هنگام خواندن آن اشک را در چشمان ما سرازیر کرد) به باد انتقادات نه چندان مهم و ضروری خود بگیری …. خودت یک داستان بنویس تا ببینیم چند مرده حلاجی!!!
با احترام / سید علی ساداتی / سید محمد.
……………………………………………………
سادوا: جناب آقای ساداتی/ نوشتن نقد و انتقاد حق هر خواننده ای است تا نظراتش را بنویسد و اصولاً نقد و انتقاد باعث بهتر شدن داستان شده و نقاط ضعف داستان برطرف می شود.
آقای ساداتی تیله بنی هم داستان های زیادی را جمع آوری کرده و آنها را بازنویسی کرده است.

سلام . داستان فولکوریک خیلی خوبی است. روزگار گذشته و حس و حال و زندگی آدم های آن خیلی زیبا و درست مثل همان روزگاران به تصویر کشیده شده است. خوب به موضوع داستان وارد شدید و خوب ادامه اش دادید و به هیجان رساندید و خیلی هم خودمانی تمامش کردید. شخصیت پردازی ها هر چند کوتاه ولی خوب ارائه شده است و به شخصیت اصلی به اندازه کافی پرداحته شد و محل های داستان و زمانش هم خیلی خوب است.
اینگونه داستان ها که ریشه در واقعیت های دور دارد برای نسل امروزی مفید است. زیرا آنها را به دنیای گذشته روستای بالاده پیوند می دهد.
امیدوارم مجموعه داستان های کوتاه شما به زودی به صورت کتابی چاپ شود.

جناب آزموده. داستان بسیار زیبایی بود، خاصه اینکه واقعی و همچنین حاوی فرهنگ فولکلوریک منطقه هم هست. وقتی این داستان رو میخوندم کاملا خودم رو توی اون فضا احساس میکردم. امیدوارم در پی این قدم اول که مثل همیشه شما برداشتین، بقیه دوستان هم خاطرات تلخ و شیرین پدران و دوستان شون رو اینجا بنویسن که همه استفاده کنن و برای آیندگان هم بمونه. سربلند و موفق باشید.
……………………………………………………….
سادوا: سلام جناب بهزادپور عزیز٫ از محبت شما سپاسگزارم. داستان های بومی و قدیمی که از یک چشمه زلال و واقعی جاری می شوند، دارای ویژگی های منحصر بفردی هستند که رمان نویس های بزرگ دنیا رمان های خود را بر اساس آنها می نویسند. در منطقه ما هم از اینگونه داستان ها فراوان وجود دارد که متاسفانه با چشم فرو بستن هر یک از بزرگان با آنها دفن می شود. امیدوارم که همه دوستان تلاش کنیم و آنها را جمع آوری کرده تا در قالب کتابی به چاپ برسانیم. درود می فرستم بر شما.